باران جانباران جان، تا این لحظه: 17 سال و 3 روز سن داره

روزی که باران آمد

خيلى وقته نيومديم اينجا 🙈🙈🙈دلم براى تك تكتون تنگ شده

دوباره هفت آبان تولد کوروش کبیر و باران من

سه ساله شدی عزیزم تولدت مبارک امیدوارم 121 ساله بشی . امسال بهتر از گذشته به لطف کمکهای بابا و آنا و با همه ی کم کاستی ها واقعا خوش گذشت  امسال با لباسی تولدت رو جشن گرفتی که من درستش کردم   پی نوشت : با تشکر از مامان آرشیدا ...
7 آبان 1391

همه ی هستی من

یه چیزایی هست که آدم نمیتونه بگه یا حتی گفته هم بشه جدیت و اهمیتی که با نوشتن پیدا میکنه رو نداره عزیزم هیچ فرشته ای نمی تونست به خوبی تو باشه . مقررات هام , اخم هام و تمام نباید هام هیچکدوم جدی نیست فقط و فقط برای ادب شماست . شاید هیچ کس متوجه نشه که تو با تمام بچگیت چطور غرور کودکانتو واسه راضی کردن من زیر پا میزاری . بارانم با تمام هستی عوضت نمیکنم .   پی نوشت : دستورتون انجام شد رنگ موهای مامان بچه ننه اجرا شد گرچه خودم زیاد دوست ندارم فقط بخاطر اهمیتی که شما به انتخاب رنگ موی من دادی  
5 آبان 1391

با اجازه مرحوم فروغ

یکی از شعرهای فروغ که من خیلی دوست دارم البته با کمی ممیزی . فروغ بانویی که شجاعانه دوربین بدست گرفت و نشان داد خانه میتونه سیاه هم باشه ای شب از رویای تو رنگین شده سینه از عطر توام سنگین شده  ای به روی چشم من گسترده خویش شادیم بخشیده از اندوه بیش همچو بارانی که شوید جسم خاک هستیم زآلودگی ها کرده پاک ای تپش های تن سوزان من آتشی در سایهء مژگان من   ای ز گندمزارها سرشارتر ای ز زرین شاخه ها پر بارتر ای در بگشوده بر خورشیدها در هجوم ظلمت تردیدها با توام دیگر ز دردی بیم نیست هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست ای دل تنگ من و این بار نور؟ هایهوی زندگی ...
2 آبان 1391

انصراف از مهد و روز شمار تولد سه سالگی

بعد از یک ماه رفتن و نرفتن مهد انصراف دادم چون مامانی هیچ علاقه ای پیدا نکردی فقط چند روز اول یه ذره شور و شوق داشتی نمی دونم شاید باید بیشتر تلاش میکردم یا مهدتو عوض میکردم ولی به نظر من چون اجباری در مهد رفتنت وجود نداره فعلا خونه بمون و از محبتهای آنای (مادر من که باران بهشون آنا میگه ) مهربونت بهره ببر . البته مامان برات یه برنامه هایی داره که انشالا به زودی پیادش میکنه . تولدتم نزدیکه و ما هیچ کاری نکردیم خیلی برنامه نداریم واسه این تولد, طبق معمول چون غریبیم تو این شهر مهمون خاصی هم نداریم تا ببینیم چی پیش میاد ولی یه دامن فرشته برات درست کردم یه تاپم دارم با دانش نداشتم راجع به خیاطی برات میدوزم امیدوارم خوب ...
30 مهر 1391

نوشته چند مخاطب دو

در سالهای سخت نوجوانی کتابهای زیادی خوندم و خودم جزئی از داستان شدم اسکارلت , آن شرلی , پر , جین ایر , بلندی های بادگیر , پرنده خارزار , بامداد خمار و خیلیهای دیگه که الان یادم نیاد با عشاقشون گریه کردم خندیدم عاشق شدم اما در همه ی زندگیم فقط یه نفر اومد که درکنارش احساس کنم خودمم و اون کسی نیست غیر از تو , تو که هیچ وقت این نوشته رو نمی خونی توئی که با وجودت به من معنا دادی با وجود تو دنیای من رنگ واقعیت گرفت و قبل از تو من در خیال قوطه ور بودم گرچه مادری داشتم که با چنگ و دندان منو با خود تا رویا هام پیش میبرد اما . . . وقتی تو اومدی معنای آرامش اهمیت امنیت برام واضح شد . شاید سالها طول بکشه تا آدم ها بفهمند چه گوهرهایی خدا...
28 مهر 1391

دانسته های این روزای باران از زبان فارسی

دختر گلم با اینکه خیلی بزرگ شدی و خوب هم حرف میزنی هنوز بعضی کلمات رو خیلی شیرین ادا میکنی که من قند تو دلم آب میشه وقتی میشنوم مثل : اموردم (omordam) = آوردم بشباق یا بشاق = بشقاب لاکشک = لاکپشت ( تلفظش مثل لاکپشت ) پلاسکیت = پلاستیک یشخال = یخچال البته قبلا دچخال بوده موازد باش = مواظب باش رادم رفت = یادم رفت ردونه = یه دونه اسپیکودو = اسکوبیدو ( انقدر اونطوری تلفظ کرده یه ربع فکر کردم درستش یادم اومد )  الان هر چی فکر میکنم بقیش یادم نمیاد بعدا کاملش می کنم  چند روز پیش میگفت بابا جون داری منو ببری پارک (منظور همون حوصله داری) داشت کارتون میدید میگه مامان چرا این لاکشکها ن...
26 مهر 1391